دیروز عصر رزا کلاس موسیقی (ارف) داشت. دوستم پریسا هم که شوهرش را توی کرونا از دست داده دخترش را میاره همینجا کلاس موسیقی ولی اون دخترش یه ترم بالاتر از رزاست. کلاس اونها 4ونیم تا 6 هست و کلاس رزا 5 تا 6 و نیم. اینجوری شد که الان چند تا شنبه ست که وقتی رزا را میبرم کلاس دوستمم می بینم و با هم حرف میزنیم. هفته قبل دوستم با دو تا دوستای دیگه ش پایین توی حیاط آموزشگاه نشسته بودند و منم رفتم پیششون و با هم نشستیم به حرف زدن. هوا ولی خیلی گرم بود. دیروز که رزا را بردم کلاس توی حیاط ، دوستم را دیدم و با هم سلام علیک کردم . رزا را بردم کلاس ولی برنگشتم پایین. رفتم توی راهروی آموزشگاه جلوی کولر نشستم . با خودم کلنجار میرفتیم که نکنه زشت باشه. حالا پریسا با خودش نمیگه این بی معرفت نیومد پیش من. اما خب خنکای کولر را هم دلم نمیومد از دست بدم. شاید اگر سالهای قبل بود محال بود چنین کاری بکنم اما انگاری آدم وقتی به حدود 40 سالگی میرسه دیگه مثل قبل ملاحظه ی دیگران را نمیکنه و بیشتر به خواسته خودش اهمیت میده. نمی دونم به هر حال با خودم گفتم حاضر نیستم برم توی گرما بشینم و یه مشت حرف الکی با هم بزنیم. حتی دیگه حوصله ی حرف زدن با آدمها را هم چندان ندارم. این بود که رو در بایستی را کنار گذاشتم و همونجا نشستم. حتی ساعت6 که والدین اون یکی کلاس اومدند دنبال بچه هاشون و میدونستم الان دوستم میاد و من را میبینه یه لحظه با خودم گفتم خوبه پا شم برم که من را نبینه اما بعد با خودم گفتم خب ببینه که چی ؟!! خلاصه در کمال پررویی نشستم تا اومد از کنارم رد بشه پا شدم باهاش خداحافظی کنم که گفت پس چرا نیومدی پایین پیش ما ؟؟ گفتم بابا اونجا خیلی گرمه . گفت اره اونجا خیلی گرم بود . دوستاشم گفتند اگه اینجا نشستی ب
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
تاريخ: چهارشنبه
10 مرداد
1403 ساعت: 15:48